از صبح ها

صبحا همیشه برای من هم ابریست حتی اگر آسمان ابری نباشد. هوا که ابری میشه دلم میگیره اما با خودم میگم پشت اين ابرها آسمان هنوز آبي‌ست پس زندگی هنوزم ادامه داره بعدازم می‌پرسی چرا خوشحال نیستم و حالشو نمیبرم از جوونیم ؟ ... تو یک دلیل برای خوشحالی بگو ...امروز صبحم رو روی زمین خانه دراز کشیده ام الیسا می‌خواند. صداش را دوست دارم. لطیف و حزین و گوشنواز. نمی‌دانم چی می‌گوید . نصفه نیمه کلمه‌ها را از عربی همان چندسالی که توی مدرسه خواندیم یادم هست.از این شهر بی زارم به خاطر تمام بخل و حسادتی که توی در و دیوار و خیابان و کوچه‌ها و آدم‌هاش وول می‌زند.عصبانیم ... عصبانیم و به کوچکترین چیزی منفجر می‌شوم. چرا ؟ از خبرها و اتفاقات. هفت روز یک کشتی با سی‌و‌ذو نفر آدم سوخت و جزغاله شد و خاکستر شد و نیست و نابود شد و آب از آب تکان نخورد. ان‌وقت تورنتو فقط کافیست ۹۱۱ را بگیری و بگویی من فکر می‌کنم همسایه‌ی بغلی بی‌دلیلی سر گربه‌اش داد می‌زند. ده‌دقیقه بعد دو نفر دم در خانه‌اش ایستاده‌اند که مطمئن شوند حیوان‌ازاری‌ای دارد اتفاق نمی‌افتد. اینقدر آدم‌ها و جان و سلامتشان توی این کشور نکبت‌زده بی‌ارزش است که آدم می‌خواهد بالا بیاورد از حجم قساوت و عداوتی که به آدم‌ها تحمیل می‌شود. کاشف خل
/ 0 نظر / 46 بازدید