هنوز مانده ام در همان روزها

گذشته. خیلی. اما هنوز انگار ناگهان تو نیستی و من وحشت زده همه جا دنبال تو می گردم. هنوز انگار صدایت را از پشت سیم و دیوار و آهن می شنوم که آرامی و هی می گویی خوبی. هنوز انگار چشم دوخته ام به همان روزهای بارانی و سرد که نگران گرم بودنت بودم. هنوز انگار گیر کردم به آن بغض آخری که در صدایت بود و من تاب نیاوردم و اول مکالمه یک دقیقه و نیمه مان گفتم دوستت دارم؛ به اندازه سه ثانیه و بعد تمام یک دقیقه و بیست و هفت ثانیه دیگر را گریه کردم. هنوز انگار در خانه حبسم به وقت بیرون آمدنت و پر پر می زنم که صدایت را از جایی، از هر جایی غیر از پشت آن دیوارهای لعنتی بشنوم. هنوز انگار تمام بغضم را به وقت دیدنت گریه نکردم. هنوز انگار دستی پشت سرم چفت شده و گردنم را فشار می دهد کف ماشین. هنوز انگار خفه می شوم از آن کیسه روی سرم. هنوز صدای نفس نفس زدن هایم انگار می آید و قلبم هنوز انگار از سینه ام می خواهد بیرون بزند. هنوز انگار سرم گیج می رود از چند ساعت چرخ زدن و پیچیدن و رفتن با چشم های بسته در تاریکی. هنوز انگار سوال ها در گوشم زنگ می خورد و من بس که مضطربم یک کلمه در میان می شنوم. هنوز انگار زمین سفت است. سرد است. هنوز انگار همان وقتی است که پیاده شدم و باران آمده بود و چشم هایم دیگر می دید. هنوز انگار آنجا بودم و آماده بودم که بروم خانه و خدا را شکر کنم.
من هنوز در آن روزها مانده ام. هنوز کابوس می بینم. هنوز فکر می کنم تو باز نیستی. هنوز فکر می کنم من باز نشستم توی همان ماشین و سرم پایین است. هنوز فکر می کنم چقدر سرد است. من هنوز دارم به جواب آن سوال ها فکر می کنم. هنوز نگرانم که نکند دوباره شب برنگردی خانه. نگرانم که نکند باز مسیج ام بی جواب بماند. من هنوز نگرانم که نکند باز گوشی ام خاموش شود و هی جلوی چشمم باشد و نتوانم روشنش کنم که نترس، نگران نباش. من هنوز می ترسم در وقت کوتاه یک دقیقه و نیم مان اشتباه کنم بگویم دوستت دارم تا یک دقیقه و بیست و هفت ثانیه هر دومان گریه کنیم. من هنوز جا مانده ام. کنده نمی شوم. و بعضی روزها…بعضی شب ها…انگار هیچ شب و روز دیگری جز آن روزها نبود و نیست در زندگی ام… ✅روزنوشت های کاشف @mrkashef
/ 0 نظر / 49 بازدید