شهر ِ خاموش ِ دوست داشتنی

وقتی ابرهای عکست رو دیدم تهرانم بارون میبارید و دلم خواست اینو بنویسم...

نم نم باران مي‌زد. با رعد و برق.با وزش باد ملايم. بوي خاك ِ خيس مي‌آمد. گفتم اين ابره انگار اندوه رو آروم آروم، نرم نرم داره زير پوستم تزريق مي‌كنه. كسي چيزي نگفت.شهر ِ خاموش ِ دوست داشتنی همه میرن سفر اما من...

یک هفته است که در محل کار جدیدم ممنوعیت حرف زدن برقرار است. یعنی رییسمان حرف زدن را ممنوع کرده. به همین دلیل تعداد جملاتی که با صدای خودم طی 24 ساعت می‌شنوم به کمتر از انگشتان دو دست می‌رسد. دارم فکر می‌کنم چقدر خوب شد که درگیر حاشیه گفتمان رییسان شدم، و حرف زدن برای من هم ممنوع شد. حالا ما سه نفری یک هفته است حرف نمی‌زنیم. یعنی زمانی که هر سه در محل کار جمع می‌شویم، می‌دانیم چه طور بدون حرف زدن به تفاهم برسیم. مثلن کی غذا بخوریم، کی گزارش ها را عوض کنیم، کی چایی بریزیم، کی میوه بیاوریم، کی برویم گلها را آب بدهیم، کی نقشه ها را بگذاریم دم میز رییس، کی برویم خانه، کی وارد شویم و چای برای دیگران بگذاریم و الخ. بعله! آدم اگر در جمعی قرار بگیرد که هیچ کلمه‌ای در جمع‌شان رد و بدل نشود، هیچ صوتی از گلویشان خارج نشود، زندگی آرام‌تر، ساده‌تر و دوستانه‌تری خواهد داشت. اینطوری است که هیچ دوست ندارم یکی از ما سه نفر – من، همکار خانم و همکار مرد– ممنوعیت را شکسته و زندگی را به حالت قبلی‌اش بازگردانیم. چون بیشتر وقتم را باید با رییسمان حرف بزنم. نه به خاطر اینکه من و رییسمان حرف زیادی برای گفتن داریم؛ به خاطر اینکه کم حرفی من را هم باید جبران کنdم. این است که ترجیح می‌دهم حرف زدن ممنوع باقی بماند. حتی آرزو می‌کنم این ممنوعیت به زندگی ام هم تسری پیدا کند. و به تاکسی‌های شهر، و اتوبوس‌های بی آر تی، سوپرمارکتی سر کوچه نهم، و هر کجای دیگری در شهر. بعد شهرمان را دوست داشته باشمان دارد حساب كتاب مي‌كند. يعني نمي‌شود من آلزايمر بگيرم جاي رییسم؟

/ 0 نظر / 59 بازدید